
که میشود نهنگ بزگی که در اقیانوسها سرگردان است و شاد است و با آن چشمهای بزرگش رهگذران را نگاه میکند و فرزندش را شیر میدهد و میرود و آب میافشاند و آواز میخواند و دلش برای خانه تنگ میشود و دلش بزای رفتن تنگ میشود و حالش ذز آدمهای توی خانه به هم میخورد و دلش میخواهدشان و میرود و آرزو میکند قبل از مردن چندباری هم برگردد و حالش بد شود و دوباره راه بیفتد و برود و برود تا دوباره دلش تنگ شود.و کرگدنی بشود تکشاخ یا دوشاخ و بدود و بخورد کند و مهم نباشد دشمن و مفهوم نباشد تهدید و بشود مثل بقیهی کرگدنها و ب...
ادامه مطلب
نویسنده: میثم پویانفرمرداد ۱۴۰۰توی اتوبوس نشسته بودم و داشتم از چابهار برمیگشتم سمت تهران و تا چشمم افتاد به پاسگاه بینراهیای که سر شهر مگار بود، گفتم چرا که نه، بگذار یکبار اینشهر کوچک را ببینم.مگار در فاصلهی یکساعتی چابهار بود. سال قبلش توی یکی از سفرها دوستی پیدا کرده بودم و او نشانی خانهاش را توی مگار داد و قول گرفت که حتما سری به آنجا بزنم.هوا تاریک شده بود. زمستان بود و هوای مگار بهاری. چراغهای خیابان روشن شده بود و حشرات شروع کردهبودند به پرسه زدن دور روشناییها. مگار چهارتا خیابان بیشتر ن...
ادامه مطلب
وقتی نزدیک میشدم به اتاق هتلی که قرار بود او را ببینم، تنم مورمور شد. تازه انگار واقعیت این موضوع را درک کرده بودم و به جای آن هیجان شدید و اشتیاق بیاندازهام، ترسیدم. ما ۲۲سال بود همدیگر را ندیده بودیم. از آن موقع هی خاطرات را مرور میکردم. بازیهایی که با هم میکردیم، خندههایمان، نجواهایمان. طی...
ادامه مطلب
من تنها بودم وقتی در جنگل راه میرفتممارهای سمی و تمساحها میترساندمتنها بودم وقتی به کوهستان رسیدمباد زوزه میکشیدو عوعوی گرگها دمی خاموش نمیشدبه دریا رسیدمآرام بود و بزرگاحساس حقارت کردمخروشان شد و سهمگینجیغ کشیدماما کسی صدایم را نشنیدصحرا خار داشت و شنعطش داشتمو سراب همیشه در دوردست بودگلویم خ...
ادامه مطلب
وقتی کشیدیمش بالا چشمهایش باز بود. سالم بود اما حرف نمیزد. در سکوت تنها به مقابلش که آسمان بود نگاه میکرد. کار سختی نبود که بفهمی دیگر نمیتواند تکان بخورد. برای همین هم وقتی آنهمه داد زده بودیم ک...
ادامه مطلب
من ربیعالاول را همانقدر میشناسم که سپتامبر و اکتبر راو ماههایی را گم کردهام که زمانی از حفظشان بودمشادی من با عیدها و شهریورها فراموش شدمن، با داستانها همراه میشومداستانهایی که روی زمانهایی خاص و طولانی متوقف میمانندxa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 نوشتهی میثم پویانفر...
ادامه مطلب
و در تمام این مدت کنار در ایستاده بود، ساکت و آرام. صدای ضجههای زن که تمام شد صدای ونگ بچه آمد. مرد دست انداخت به دستگیره و وارد شد. زنهای دیگر به گوشهها خزیدند. مرد رفت بالای سر زنش و بچه را نگاه ...
ادامه مطلب
این طور مردن فایده ندارد. من نشستهام به امید نجاتدهندهام. نشستهام منتظرش تا با غذایی در دست و لبخندی بر چهره چند وقتی پیدایش نشود و آنوقت بگویم، تمام شد، این هم آخر کار؛ حالا دیگر هیچ بهانهای بر...
ادامه مطلب
زن و شوهر حواسشان به جلو بود. شب بود و ماشین با سرعت کم توی جادهی باریک و پیچدرپیچی بین درختها حرکت میکرد. تازه بحثی دربارهی دوست زن را تمام کرده بودند. دوست دوران مدرسه که تا این اواخر هم گاهگاه...
ادامه مطلب
فرداروزی من زور میزنم تا چهرهات یادم بیفتدو تو تمام مرا فراموش میکنیپس محکمتر ببوسم امروزکه برای هم بهترینیم...
ادامه مطلب
شاید باورتان نشود ولی فقط سیزده سال داشتم که عاشق شدم. دختری که عاشقش بودم یازده سال بعدتر خودبهخود عاشق من شده بود.اولین سیگنالهای دوستی را هم او فرستادحالا سی سال دارم با سابقه هفده سال عاشقی مداو...
ادامه مطلب
نانها را توی قفسه میچینم که صدای باز و بسته شدن در میآید. زنی بلندقد و مو خرمایی است. موهایش را گیس کرده است و از زیر کلاه بافتنیاش روی شانه انداخته. صورتش از سرما گل انداخته. لبخند میزند. لبهایش...
ادامه مطلب
زن نشسته روی کاناپه خوابش برده بود. بیدار که شد شوهرش را دید که به چارچوب در تکیه داده و نگاهش میکند. ظاهر شوهر نشان میداد که مست است. زن کمی پشتش را صاف کرد. گفت: دزد اومده. دور و برشان را نگاه کرد...
ادامه مطلب
چادری نسیمی آهی خوابی...
ادامه مطلب
تنوره میکشد از دودوزهبازیِ مکارانهء وحشیِ مرگ چشمانم که منتظرِ پسِ گردنیِ عزراییل با زبانی آویزان لَهلَه میزند...
ادامه مطلب
توی باغچهام گلهای وحشی میکارمسم نمیزنم بهشکود نمیریزم پایشهرسش نمیکنممیوههای روی شاخهها را نمیچینممرغ و جوجههایم را نمیپایمتخمهاشان را بر نمیدارممیگذارم صدای وزوز در تمام باغ ولو باشدبرای روباه و گربه دام پهن نمیکنمهمه چیز مهیای آمدنxa0ِ توستای دخترِ وحشیxa0ِ رمیده از من ...
ادامه مطلب
از من که مى گذرىچراغ را هم با خودت ببرو صدا راو ثانيه را ...
ادامه مطلب
خسته که مى شويم هر بار سطلهاى آشغال جزيره اى دورتر را مى کاويم و وقتى بر مى گردي هر بار آدمهاى غريبه ترى را مى بينيم که آشغالدانى هاى ما را به هم مى ريزند...
ادامه مطلب