وقتی نزدیک میشدم به اتاق هتلی که قرار بود او را ببینم، تنم مورمور شد. تازه انگار واقعیت این موضوع را درک کرده بودم و به جای آن هیجان شدید و اشتیاق بیاندازهام، ترسیدم. ما ۲۲سال بود همدیگر را ندیده بودیم. از آن موقع هی خاطرات را مرور میکردم. بازیهایی که با هم میکردیم، خندههایمان، نجواهایمان. طی این ۲۲سال چقدر عوض شده بودیم؟ آنموقعها هم تپل بودیم، صورتمان گرد بود و چشمهایمان برق میزد. صدای خندههایمان خانهی مادربزرگ را برمیداشت. خالهها و مامان و مادربزرگ سرمان داد میزدند. ما خوشگل بودیم. ولی واقعا ما خوشگل بودیم؟ جدیدا که به خاطرهها فکر میکنم احساس میکنم خاطرهها سالبهسال جلا خوردهاند. شفاف شدهاند. توی ذهن من قشنگتر و قشنگتر شدهاند. خاطرههای سالهای اول جداییمان بیشتر شبیه کابوس بودند. اما آنقدر مرور شدند و تمیز، که اینسالهای آخر خاطرههایم از خانهی مادربزرگ، چیزی شبیه بهشت شده و همهی ساکنینش شبیه فرشتهها. دفترم را از توی کیفم درمیآورم. صفحهی تمیزی باز میکنم. وسط صفحه خطی عمودی میکشم و بالای ستون سمت چپی مینویسم: واقعیت. بالای سمت راست: رویا. زیر واقعیت مینویسم: همه از مادربزرگ میترسیدیم. حتی مامان که بزرگترین بچهاش بود، بدون اجازهاش آب نمیخورد. فقط دایی اجازه داشت دیرتر برگردد خانه. دایی سیگار میکشید. سبیل داشت و موتور. سر یک دختر دعوایی راه افتاد که نگو. مادربزرگ نگذاشت تا یکماه موتور را بیرون ببرد. و زیر رویا مینویسم: دایی برایمان شبها داستان تعریف میکرد. همیشه بعداز کار میآمد پیشمان و باهامان بازی میکرد. مادربزرگ روی ناهار و شاممان خیلی حساس بود. میگفت جمع خانوادگی نباید بههم بخورد. همیشه از آشپزخانه بوی غذا بلند بود. مامان و خالهها توی آشپزخانه جمع میشدند و هرهرشان بلند بود. مادربزرگ مواظب بود بُرش پارچهها درست باشد. لباسهای مردم را بهموقع دستشان برساند. خودکار را نگهمیدارم و نگاه میکنم به تهاش. دیگر تقریبا رسیدیم به در اتاق. کسی که مرا میرساند با تعجب دفترم را نگاه میکند. میگویم دکترم گفته. موقعی که استرس دارم باید چیزهایی بنویسم. مرد میایستد کنار در. تپش قلبم خیلی شدید است. از کیفم قرصهایم را در میآورم و زیرزبانیام را میاندازم دهنم. با سر اشاره میکنم که آمادهام. در باز میشود و خواهرم را میبینم که اصلا شبیه من نیست. پیرزنی با دو پاره استخوان میبینم که نشسته است و نگاهم میکند. چرا احساس میکردم پیش خواهرم میتوانم راحت باشم؟ چطور فکر میکردم او هماندازهی من است؟ خدایا! من اندازهی فیلم. ما با هم غریبهایم. او نه لبخند میزند و نه دعوتم میکند به نشستن. مرد کمی نگاهمان میکند و احتمالا معذب میشود. آرام میرود بیرون و در را میبندد. ما هیچ نسبتی با هم نداریم. او انگار از اردوگاه کار اجباری آمده و من از راستهی فستفودیهای وسط پایتخت. من با این آدم چه خاطرهای میتوانم داشته باشم. مینشینم جایی که فاصلهی زیادی با او دارد. میگوید: تو مثل قدیمهایی. میگویم: قدیما ولی خوشگل بودیم. میخندد. میگوید: هیچکدوم شبیه مامان و خالهها نشدیم. راست میگوید. میگویم: نه، حتی شبیه مادربزرگم نشدیم. و آنوقت است که میخندیم، مثل بچگیهایمان. مثل مادرهایمان توی آشپزخانهی مادربزرگ. مثل وقتی که قایمکی آتشی میسوزاندیم. مثل وقتی که مامان و خالهها دستگلی آب میدادند.
کاغذ دیواری...ما را در سایت کاغذ دیواری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 255