شب دوم مگار

خرید بک لینک

نویسنده: میثم پویانفر
مرداد ۱۴۰۰

توی اتوبوس نشسته بودم و داشتم از چابهار برمیگشتم سمت تهران و تا چشمم افتاد به پاسگاه بینراهیای که سر شهر مگار بود، گفتم چرا که نه، بگذار یکبار اینشهر کوچک را ببینم.
مگار در فاصلهی یکساعتی چابهار بود. سال قبلش توی یکی از سفرها دوستی پیدا کرده بودم و او نشانی خانهاش را توی مگار داد و قول گرفت که حتما سری به آنجا بزنم.
هوا تاریک شده بود. زمستان بود و هوای مگار بهاری. چراغهای خیابان روشن شده بود و حشرات شروع کردهبودند به پرسه زدن دور روشناییها. مگار چهارتا خیابان بیشتر نداشت و تقریبا هیچکوچهای نداشت. ورودی خانهها از حیاط همسایه بود.
میزبانم خانهی بزرگی داشت و اتاق مهمان توی حیاط بود، درست کنار در ورودی. غذا آورد و تا دیروقت پیش من نشست. آدم خوشصحبتی بود. از وضع آناطراف گفت و بهحرفهایم گوش داد. گفت که تمام آناطراف را بهمن نشان میدهد. بعد هم رختخواب انداخت و رفت.
مثل همیشه بیخوابی زده بود به سرم و تا دیروقت کتاب میخواندم. داستان کشداری بود و تمام نشدنی. ولی همچنان توی خواندنش پایمردی میکردم. تازه رسیده بودم به جای مهمی از داستان که صدایی از بیرون شنیدم. انگار کسی بیمعطلی رفت سمت در کوچه. نهایت تلاشش را کرد که هیچ سروصدایی نکند. اما با سنگریزهای که توی حیاط ریخته بود امکان نداشت صدای پا را نشنوی. تا آنجا که میتوانست در را بیصدا باز کرد و رفت بیرون. توجهی نکردم و چسبیدم به داستان. اما اینبار صدای پای کس دیگری آمد. آمد تا دم در اتاق من، مدتی ماند و بعد برگشت. اینکه شبهایی مثل مگار اینقدر ساکتند و صدای هر جنبندهای خیلی راحت شنیده میشود بد است. من ذاتا آدم ترسویی هستم. شاید به خاطر داستانهایی باشد که بچگیهایم برایم تعریف میکردند. داستانهای جنوپری و اشباح. اما سعی کردم بیاعتنا باشم و چیزی حواسم را از کتابی که میخواندم پرت نکند. چند دقیقهای نگذشته بود که دوباره صدای آمدنش را شنیدم. اینبار بیشتر ماند و دوباره رفت. گوشهایم به این صدا حساس شد. منتظر شدم که ببینم، دوباره میآید یا نه. اما صدایی نشنیدم. کتاب را بستم و لامپ را خاموش کردم و آماده شدم که بخوابم. معمولا اولینباری که دراز میکشم، خوابم نمیبرد. کلی خیره میشوم به سقف و چیزی را توی ذهنم میشمارم.
بعد بلند میشوم، لامپ را روشن میکنم و سرم را به کاری گرم میکنم تا دوباره احساس خواب بیاید سراغم. آنقدر اینکارها را میکنم تا بالاخره خوابم ببرد. همانطور که خیره بودم به سقف و اعداد فیبوناچی را حساب میکردم دوباره آن صدا را شنیدم. کسی آرام آمد و با فاصله از در اتاق من ایستاد. هشیار شدم. نگاهم به در اتاق بود. کمی که گذشت آنچیز یا آنکس با قدمهای خیلی آهستهتری آمد تا پشت در. قلبم شروع کرد به تندزدن. در با قژقژ آرامی باز شد. موهای تنم سیخ ایستادند. دقت کردم که ببینم توی سایهروشن لای در میتوانم پاهایش را ببینم یا نه. به نظرم خیلی باریک آمدند. چندان مذهبی نیستم، اما اینجور وقتها ناخوآگاه دستبهدامان همهی اعتقادات میشوم. همهی نیرویم را جمع کردم و بلند گفتم بسماللهالرحمنالرحیم. در تکانی خورد، اما آنچیز نرفت. نوک انگشتانم بیحس شده بود. آنموجود کمی دیگر ماند و بعد آرام در را گذاشت روی هم و رفت. شبیه جنازه شده بودم. مطمئن نبودم رفته، یا نه. شاید آن دورتر ایستاده و منتظر است خوابم ببرد. سراپایم گوش بود. زمان را با خودم مرور میکردم، دهدقیقه، یکربع، بیستدقیقه، نیمساعت. به خودم گفتم دیگه رفته. اما تا با چشم خودم نمیدیدم خیالم راحت نمیشد. خودم را از جایم کندم و رفتم سمت در. کمی در را کشیدم و نگاه کردم. هرچه بیشتر در را باز میکردم، قسمت بیشتری از بیرون مشخص میشد، ولی برایاینکه بتوانم سمتی را ببینم که صدای قدمها از آنجا میآمد، باید در را تا نیمه باز میکردم و یک نیمتنه میرفتم بیرون. نگاه کردم، او آنجا بود، درست دهقدم آنطرفتر. زن بود، یا اینکه مثل یکزن بود. ایستاده بود رو به من. هالهی صورتش را مهتاب روشن کرده بود و چالهی چشمهایش مثل قیر سیاه بودند. ثانیهای خشکم زد و خدا را شاهد میگیرم که آنلحظه، روح از بدنم بیرونرفت و برگشت. با تمام سرعتی که میتوانستم خودم را کشاندم تو، در را بستم و نشستم پشت به آن. چنان فشاری به آن در آهنی میآوردم که شکم داده بود بیرون. هر آن منتظر بودم آنچیز بیاید و با یک فشار کوچک در را باز کند و بیاید سروقتم. آنقدر بسمالله گفتم که برای بقیهی عمرم بس بود. ثانیهها به اندازهی ساعتها کش میآمدند. هیچصدایی از بیرون نمیآمد. استخوانهایم درد گرفته بود. هیچوقت فکر نمیکردم توی چنین مخمصهای گیر بیفتم. همیشه فکر میکردم گیر شرخرها، دزدها، راهزنها و زورگیرها بیفتم و آنها بهخاطر کولهی ناقابلم نفلهام میکنند. اما جن و پری، اصلا.
کسی کوبید به در. نور از پنجره، اتاق را روشن کرده بود. روز شده بود. صاحبخانه صدایم میکرد. در را باز کردم. صبحانه آورده بود. حالوروزم را که دید بیخیال بیرونبردنم شد. پیشنهاد کرد بخوابم. گفت حتما خستهام و گشتگذار باشد برای فردا. گفت خودش هم کارهایی دارد که میرود پی آنها. او که رفت، سنگ بزرگی که گوشهی باغچه بود را کشاندم توی اتاق و تکیهاش دادم پشت در و خوابیدم.
چهار بعدازظهر بود که دوباره با صدای درزدن صاحبخانه بیدار شدم. برایم غذا آورد. او با دوتا از دوستهایش آمدهبود. نشستیم به گپزدن. قیافهام آشفته بود. اما خوشحال بودم که دوروبرم شلوغ است. آدمهای گرمی بودند و نفهمیدم چطور دوباره شب شد و من ماندگار. آنها رفتند و صاحبخانه برایم شام آورد و تا دیروقت پیشم بود. بلند شد شببخیر گفت و راه افتاد. کنار در که رسید، سنگ را نگاه کرد و سری تکان داد. همانطور که کسی توی چمدان مسافری شورت اضافه ببیند و سری تکان دهد. گفت: "برای غریبهها سخت است، عادت میکنی. دوست اصفهانیای دارم که هربار میآید مجبورم میکند اینجا پیشش بخوابم. شاید تو هم بخواهی". گفتم نیازی نیست. دوست داشتم بماند. اما تعارفش را رد کردم. او که رفت، سنگ را کشیدم پشت در و نشستم به کتاب خواندن. آنقدر کتاب خواندم که چشمهایم به دو دو افتادند و کلمات را تعقیب نمیکردند. ساعت از سه گذشته بود و بااینکه روزش خوابیده بودم لختیِ خواب آمده بود سراغم. با وجود آن سنگ احساس امنیت بیشتری میکردم. دیگر نتوانستم داستان را ادامه دهم. لامپ را خاموش کردم و نشستم و تکیه دادم به دیوار روبروییِ در و منتظر شدم. نیم ساعتی گذشت. داشتم چرت میزدم. تو فکر بودم دراز بکشم که صدای قدمهایی آمد. مثل دیشب کسی از در رفت بیرون. کمی بعد هم آنیکی آمد و با فاصله از در ایستاد. دوسهدقیقهای همانجا بود و بعدش آمد تا کنار در. انگار گوش چسبانده باشد به در. توی دلم خودم را لعنت کردم و قسمخوردم همانفرداصبح بروم، حتی اگر از بیخوابی بیهوش شوم، حتما گورم را از اینجا گم میکنم. او یکهو راه افتاد و رفت. بیمکث و بدونعجله. رفتم و گوش چسباندم به در. هیچصدایی نبود. یعنی آنموجود رفته بود؟ به همین سادگی؟ شاید هم دوباره رفته و آنطرفتر ایستاده. خیال نداشتم در را باز کنم و ببینم آنجاست یا نه. همانطور گوش ایستاده بودم، اما خبری نبود. میخواستم برگردم که دوباره صدای قدمهایش آمد. تند میآمد و تا میتوانست بیصدا. عقبعقب رفتم و چسبیدم به دیوار. رسید پشت در. صدایی ازش درنمیآمد. به خودم گفتم اینبار کارت تمام است. در زد. سهبار. آرام. تقتقتق. با خودم گفتم اگر صاحبخانه باشد چه؟ یا کسوکارش؟ هیچرقم حاضر نبودم در را باز کنم. هرکه بود میتوانست برود و صبح بیاید. دفعهی دوم کمی محکمتر در زد. اما بلندتر از صدای تپشهای قلبم نبود. چیزی نمانده بود که شلوارم را خراب کنم. دفعهی بعد محکمتر در زد. اگر صاحبخانه بود چه؟ چرا چیزی نمیگفت؟ بار چهارم آنقدر محکم در زد که نمیشد بهانهی خواببودن بیاورم. رفتم سمت در. صدایم از ته چاه در میآمد. "ب.. ب.. بله؟" با صدای نازک زنانهاش چیزی گفت که نفهمیدم. دستم را ستونِ دیوارِ کنارِ در کردم. گفتم "چی؟ متوجه نشدم." بلندتر گفت "چای" نمیفهمیدم. یعنی چه چای؟ کی نصفشب چای میخورد؟ بلندتر گفتم "چی؟ چایی؟" اینبار صدایش طوری بود که فهمیدم دهانش را چسبانده به در. "حرف دارم باتون. درِ باز کنید." عاجز شده بودم. روزِ روزش زنوبچهی صاحبخانه را نمیدیدی. چطور شده اینوقت شب پیدایشان شده؟ شنیده بودم که جنها با صدای زنانه آدم را میکشند بیرون از اتاق. اما نمیشد که در را باز نکرد. با آنکه اصلا دلم نمیخواست، سنگ را که دیگر مرا یاد سنگ قبرم میانداخت، آنقدری کشیدم کنار که بتوانم صورتش را ببینم. او دقیقا شبح دیشبی بود. با فانوس کمجان و سینی کوچک چای. تکرار کرد "چای آوردم" گفتم "آخه الآن؟" گفت: "حرف دارم". نقاب کارشدهایی دور چشمهایش را پوشانده بود و از نور ضعیفی که از پایین به صورتش میخورد، چشمهایش وسط آن نقاب مثل دو غار تاریک بودند. با خودم گفتم "باید این در را باز کنی. اگر این اجلت است بگذار بیاید و حسابت را برسد." در را باز کردم. نگذاشت کلید برق را بزنم. نشست و چای را گذاشت جلوی من. چایِ سردشده را با حبهقندی نوشیدم و منتظر نشستم تا حرفش را بزند. کمی ساکت ماند و بعدش با صدای ضعیفش شروع کرد به حرفزدن. "ببخشید، نمیخواستم مزاحم بشم. نمیخواستم بیدارتان کنم، اما مجبورم." نگاهش خیره بود به زمین. "بهخاطر خواهرم است. میخواهم نجاتش بدم. عاشق شده، کور شده. از دست آدمِ ... " انگار که خیالی را میتاراند ادامه داد: "آدمی که... البت نمیدانم خودش است یا نه، میخوام مطمئن شم. اگر خودِ آن بیشرف باشه ..." بعد فارسیبلوچیاش قاطی شد. چیزهایی را هی تکرار میکرد. انگار چیزی بین ناله و خواهش و نفرین باشد. جستهوگریخته از لای حرفهایش حدس زدم خواهرش عاشق شده و اینکه عشق اشتباه است و نباید بشود. خیره شد به چشمهایم: "مجبور شدم مزاحمت بشم. نمیشد بدون مزاحمت. بعد صورتش را آورد جلوتر: "کمکم میکنید؟" نفسش خورد به صورتم. استکان را هل داد کنار. دیدم توی دست راستش چیز سیاهرنگی است. ناخودآگاه خودم را کشیدم عقب. چون زیر سینی نگه داشته بود، از اول ندیدمش. بلند شد و راه افتاد. رفت بیرون و ایستاد. فانوس را طوری گرفت که از خانهشان دیده نشود. رفتم بیرون، نزدیکم آمد و نردبانی را نشان داد که روی زمین، چسبیده به اتاق من بود. نفسش گرم بود. عرقش بوی شوریِ کویر داشت. بوی لالههای صحرایی. نردبان را بلند کردم. نشان داد که بگذارمش رو به سقف اتاقم. به خانه نگاه کرد و بعدش هم به من. نگاهش عمیق و کشدار بود. رفت بالا و پرید روی بام. گر گرفتم. چشمم به خانه بود. جایی که صاحبخانه خواب بود. خواب بود؟ کاش خواب باشد. پا گذاشتم رو نردبان و رفتم بالا. نشسته بود روی بام و پشتش به دیواری بود که خانه را از حیاط خانهی همسایه جدا میکرد. دورتادور بام دیوارچهای بود. طوریکه وقتی آنجا دراز میکشیدی از خانه معلوم نبودی. نمیفهمیدم چهکار میخواهد بکند. چی توی دستش بود؟ چرا منرا کشانده اینجا؟ نکند با مردها مشکل دارد. بوی شر میآمد، اما نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم. کشیده میشدم طرفش. چمباتمه نشستم و نگاهش کردم. دوباره به زبانشان چیزی گفت. چیزی شبیه معذرتخواهی بود، یا تمنا. به فکرم رسید نردبان را بکشم بالا. اگر کسی سر میرسید چه؟ تکان خوردم که برگردم و بکشمش بالا، اما او زودتر نیمخیز شد و مثل من چمباتمه زد. تا به خودم بجنبم و دستش را بگیرم، نیمچرخی زد و نشست رو به حیاط خانهی همسایه. خانهای بود مخروبه و تو حیاطش درختهای وحشی رشد کرده بودند و هیچچیز آن وسطها معلوم نبود. حتی از نگاه کردن به آن و فکر کردن به اینکه اینوقت شب چهچیزهایی آنجا قایم شده تنم مورمور شد. زن طوری نشسته و به آنحیاط نگاه میکرد که فقط سیاهیِ نصفِ سرش از آنطرف معلوم میشد. فانوس را کمی بالا برد و تکان داد. این دیگر چهصیغهای بود؟ جادوییچیزی بود؟ بهخودم گفتم بدجور اینجا گیر افتادی. احساس شغالی را داشتم که توی تله گیر افتاده و عنقریب است که کتک جانانهای بخورد. اما از آنطرفِ حیاط این همسایه، یعنی دوخانه آنطرفتر، نوری دیدم. کسی مثل ما نشسته بود روی بامش و رو به حیاط همین همسایه، داشت با فانوس بهما علامت میداد. فاصله خیلی زیاد بود. از اینطرف، زن دوباره فانوس را بالا برد و جواب علامت او را داد و بعد گذاشتش زمین و منتظر ماند. یکهو از آنطرف، از آنجایی که آنیکی نفر با فانوس علامت داده بود، کسی با چراغقوه نوری تاباند توی حیاط، درست پایین دیواری که رویش بود. دونفر پای آندیوار روی تختی عشقبازی میکردند. رفتم جلوتر که دقیقتر ببینم، دستانداخت و مرا کشید پایین. آن دو نفر غافلگیر شده بودند، لباس پوشیده و نپوشیده، از لای شاخوبرگها راه باز کردند و آمدند زیر دیواری که ما بودیم. کنار همین دیوار دری بود که میتوانستند ازش فرار کنند. زنِ کنار دستم آنچیز سیاهرنگ توی دستش را درآورد و گرفت روبروی آنها و دکمهاش را زد. نور چراغقوه پاشید روی صورتهای آنها. مرد بیستوسهچهارپنجسالهای بود همراه دختر پانزدهشانزدهساله. دختر تا نور را دید جیغی زد و دست پسر را کشید که ببردش. اما پسر خیره شده بود به بالا و تکان نمیخورد. چشمش خیره بود به نور تند چراغقوه. چشمهای کفتار را داشت. دختر گریه میکرد و دست او را میکشید و التماسش میکرد که بروند. آنقدر کشیدش که پسر راهافتاد، ولی چشم از ما برنمیداشت. آنها که رفتند، زن هقهق کرد. چراغقوه را خاموش کرد و نشست کف بام. نمیدانستم چکار باید بکنم. با زبان محلیشان شروع کرد به آرام نالهکردن. مرتب میگفت: "خودشه. خود بیشرفشه" بلند شدم و رفتم سمت نردبان. قضیه خیلی شخصی بود. تا بهحال هم زیادی درگیرش شده بودم. گفت: "به من دستدرازی کرده، خیلیوقت پیش. خیلیبار. بیشرفست، بیشرف. مرا اذیت کرد. خیلی، خیلی." گفت: "هیچکس نمیداند. فقط تو میدانی. فقط به تو گفتم". با انگشت آن همسایهای که علامت داده بود را نشان دادم: "اونم نمیدونه؟" گفت: "نه، او هیچ نمیداند. قصهی خواهرم را میداند. اما نمیداند آن بیشرف چه کرده با من. نمیداند منرا..." سرش را گذاشت روی دستهایش و زانوهایش و گریهکرد. اینبار بلندتر. از نردبان پایین رفتم. منتظر شدم که بیاید پایین تا نردبان را بگذارم سر جایش. اما نمیآمد. رفتم توی اتاقم و سنگ را بیرون آوردم و انداختمش همانگوشهی باغچه که بود، و در را باز گذاشتم تا خنکی زمستان مگار بیاید توی اتاقم.

کاغذ دیواری...

ما را در سایت کاغذ دیواری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 19:22

صفحه بندی