و در تمام این مدت کنار در ایستاده بود، ساکت و آرام. صدای ضجههای زن که تمام شد صدای ونگ بچه آمد. مرد دست انداخت به دستگیره و وارد شد. زنهای دیگر به گوشهها خزیدند. مرد رفت بالای سر زنش و بچه را نگاه کرد. بچه صورت سرخی داشت و انگشتهای زشتش را به اطراف تکان میداد. زنش به دقت نگاه او را تعقیب کرد. چشمهای مرد ثابت و مصمم خیره به نوزاد بود و بررسیاش میکرد. بعد دستش را از جیب شلوار در آورد و دستهای کودکش را ثابت در کنارهها نگاه داشت و زیر بغلشهایش را نگاه کرد و بعد همینکار را با بین پاهای او کرد. دوباره دستش را داخل جیبش کرد و دوباره به صورت نوزاد ریز شد. (خیلی شبیه منه اما هیچ شباهتی به تو نداره). برگشت و دوباره به زنش نگاه کرد. (ببرش و هروقت شبیه خودت شد بیارش پیش من). برگشت و به سمت در رفت. بیهیچ مکثی در را باز کرد و بیرون رفت. زنها دور زنِ تازهزاییده و بچه را گرفتند. زن به سقف نگاه میکرد. نه چیزی میشنید و نه چیزی میدید. زنها دلداریاش میدادند. میخواستند بچه را به بغلش بدهند اما او جسدی شده بود که انگار مرد جانش را با خود برده است.
کاغذ دیواری...ما را در سایت کاغذ دیواری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 150