وقتی کشیدیمش بالا چشمهایش باز بود. سالم بود اما حرف نمیزد. در سکوت تنها به مقابلش که آسمان بود نگاه میکرد. کار سختی نبود که بفهمی دیگر نمیتواند تکان بخورد. برای همین هم وقتی آنهمه داد زده بودیم کلمهای جوابمان را نداد. چند نفرمان دور هم جمع شدیم و تصمیم گرفتیم برگردیم. اما خودش مخالفت کرد. شما غلط میکنید برگردید. شماها میروید بالا. ما مخالفت کردیم. همانطور آرام و با نگاهش به افق ادامه داد: چهکار میخواهید بکنید؟ من را ببرید پایین؟ سه روز طول میکشد. تازه اگر خیلی سریع باشید. به هر حال چه بخواهید من را ببرید بالا و چه برگردانید پایین، بیشتر از دو سه ساعت زنده نمیمانم. من را از همانجایی که آویزان بودم سُر بدهید پایین. خودتان هم بروید بالا.
اکیپ سیوسه نفرهای بودیم که میخواستیم دومین قلهی سرسخت دنیا را فتح کنیم. سه شبانهروز در راه بودیم. داشتیم فتحش میکردیم این سگصاحاب را که این اتفاق افتاد. یکهو نمیدانم چطور شیطان به جلدش رفت که طنابی دور کمرش ببندد و از بالای تیغهی عمودی به آن پایین نگاه کند. به تیغهای که آرزوی همهی کوهنوردان است تا از آن صعود کنند. فتحش کنند. برای ما که خیلی زود بود. گذاشته بودیمش برای سومین بار. حداقل ده سال دیگر. نشسته بودیم دور هم و خستگی در میکردیم که ویرش گرفت برود تیغه را ببیند. به قول خودش سِیرش کند. طناب را بست و رفت و یکهو ... یکهو رفت. غیبش زد. دویدیم و دیدیم آویزان شده آن پایین و تکان نمیخورَد. کشیدیمش بالا. اول عصبانی شدیم که چرا جواب نداده. فریاد زدیم و گفتیم لامصب چیزی میگفتی زهلهترکمان کردی. فشار طناب و ارتفاع زیاد کمرش را شکست. فلج شد از گردن. هیچجایش تکان نمیخورد. همهمان ماتمان برد. گفت بیندازیدم پایین. سُرم بدهید تا پایین. من در هر حال مُردنیَم. لااقل از روی این دیواره بیفتم و بمیرم. از کجا معلوم شاید سالم رسیدم تا آن پایینِ پایین. گفتیم بیهوش میشوی بین راه. گفت چه خوب پس دیگر نمیفهمم چطور میمیرم. بگذارید آخرین تفریحم را هم کرده باشم. این لذت را از من نگیرید. ما را راضی کرد. جایی که شیب کمتری داشت را انتخاب کردیم و از آنجا هلش دادیم. سُر خورد تا آن پایین. فقط من و لیلا نگاه کردیم. بقیه بغض کردند و رویشان را برگرداندند. لیلا گفت حالا لااقل ناکام از دنیا نرفت. آنقدر نگاهش کردیم تا پشت شیاری گم شد.
ما را در سایت کاغذ دیواری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 143