زن نشسته
روی کاناپه خوابش برده بود. بیدار که شد شوهرش را دید که به چارچوب در تکیه داده و نگاهش میکند. ظاهر شوهر نشان میداد که مست است.
زن کمی پشتش را صاف کرد. گفت: دزد اومده. دور و برشان را نگاه کردند. همهچی به هم ریخته بود. گفت: 'کجا بودی؟ تا الآن بیرون چی کار میکردی؟' منتظر شد تا شوهرش جواب دهد. مرد دستی به موهایش کشید، نه برای اینکه موهایش را مرتب کند. موهایش آشفتهتر شد. بدون آنکه به
زنش نگاه کند، گفت: 'چقدر این وسایلو دوست داشتی! حیف شد.'
زن صافتر نشست. گفت: 'همهی دار و ندارمونو بردن. همهجارم بلد بودن. جاهای مخفی رو هم گشتن.' مرد سرسری در اتاقها را نگاه کرد.
زن ادامه داد: 'چرا هیچوقت اونجایی که باید باشی نیستی.' مرد پایین را نگاه کرد. انگار دارد با دقت چیزی را برسی میکند. زن گفت: 'با توام!' مرد همچنان به کارش ادامه داد. زن با تاسف سری تکان داد. ناگهان فریاد زد: 'چرا هیچوقت به درد هیچکاری نمیخوری؟ چرا جایی که باید نیستی؟ چرا اومدی تو زندگی من و به گندش کشیدی؟' مرد که یکه خورده بود، از هپروت درآمد. مستقیم به زنش نگاه کرد. آرام گفت: 'بخشیدمشون.' زن از جا پرید و صاف ایستاد. 'چی؟' مرد همانطور آرام ادامه داد: 'بخشیدمشون به یه نیازمند.' زن که گیج شده بود دوباره گفت: 'چی؟' مرد جواب نداد. همدیگر را نگاه کردند. زن گیج شده بود. نمیدانست شوهرش دارد شوخی میکند یا نه. برگشت و دوباره با دقت به گوشه و کنار نگاه انداخت. انگار الآن مدرکی پیدا میکند تا بتواند با آن شوخی بودن حرفهای شوهرش را ثابت کند. برگشت طرف شوهر. دوباره با همان حالت گنگش پرسید: 'گفتی چیکارشون کردی؟' مرد گفت: 'دو تا خیابون پایینتر یه یا
رویی هست که دو تا دختر بزرگ داره. همهچیشو تو قمار باخته. بخشیدمشون به اون.' ادامه داد: 'شاید دیده باشیش. تو پارک همون خیابون
دکه داره.' زن که خشمناک دندانهایش به هم میسابید. -'چه غلطی کردی؟' و قدمی برداشت تا به سمت شوهر برود اما ناگهان دید که دست شوهرش هفتتیر کوچکیست. سر جایش میخکوب شد. شوهر اسلحه را زیر گلوی خودش گذاشت و شلیک کرد. زن فقط توانست جیغ خفهای کند. شوهر با صورت پارهشدهاش
روی زمین افتاد. زن که به این منظرهی چندشآور نگاه میکرد، برگشت و عُقی زد. رفت و پشت مبل نشست. دوباره عق زد ولی بالا نیاورد. به یاد تلفن افتاد. چهاردستوپا رفت سمتش و سرش را طوری گرفت که خون پخش شده تو هال و صورت داغان شدهی شوهر را نبیند. برگشت پشت مبل و شمارهای را گرفت و گوشی را گذاشت
روی گوشش. صدای الو را که شنید ناگهان صورتش جمع شد و زد زیر گریه. صدایی که از گوشی میآمد صدای مردی جاافتاده بود. -'الو! الو! سلام! چی شده؟' زن گریهاش شدیدتر شد. -'چت شده؟ چرا داری گریه میکنی؟ خونهای؟ دعواتون شده؟' زن فقط سرش را تکان داد. -'زَدَتِت؟' زن هقهقکنان گفت: 'اون...اون...' و دوباره گریه کرد. -'اون چی؟ بگو دیگه!' -'اون...' و بعد انگار فکری به ذهنش برسد گوشی را کمی پایین آورد. خم شد و از کنار راحتی به جنازهی شوهرش نگاه کرد. گوشی را دم گوشش گذاشت و
روی زمین دراز کشید. هقهقش قطع شد. -'یه لطفی در حقم کن. برو دو تا خیابون پایینتر از ما، اونجایی که یه پارک بزرگ داره. نمیدونم اسمش چیه. یه یارو اونجا
دکه داره. ببین خونهش کجاست. تمام وسایلمو سر قمار از این الدنگ برده.' مرد گفت: 'چی؟ یعنی چی که تو قمار برده. ببین، الآن که نمی...' -'اگه همین الآن نری دیگه اسم منو نمیاری. همییین الآآآآن.' و گوشی را قطع کرد.
نیمساعت بعد زن دستش را از روی چشمهایش برداشت ساعتش را نگاه کرد. گوشی را برداشت و دوباره زنگ زد. -'سلام، چی شد؟ خب، خب، یعنی چی؟ مگه میشه؟ مگه میشه اونجا
دکه نداشته باشه؟ همتون بیعرضهاید. وجب به وجب اونجارو بگرد وگرنه پوست از سرت میکنم.' تلفن را قطع کرد. بلند شد و با خشم به جنازهی شوهرش نگاه کرد و داد کشید: 'با وسایل من چیکار کردییییی؟' کاغذ دیواری...
ما را در سایت کاغذ دیواری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 128 تاريخ: دوشنبه 20 اسفند 1397 ساعت: 3:18