نانها را توی قفسه میچینم که صدای باز و بسته شدن در میآید. زنی بلندقد و مو خرمایی است. موهایش را گیس کرده است و از زیر کلاه بافتنیاش روی شانه انداخته. صورتش از سرما گل انداخته. لبخند میزند. لبهایش از سرما میلرزند. حرف که میزند، دندانهای یکدست و سفیدش مشخص میشود. چشمهایش زیباست و ناخودآگاه خیره میشوی به آنها.
-سلام.
بلند و گوشنواز!
-دو تا از اون نونا میخوام.
با دستش نانی را که میخواهد نشان میدهد. دستکش چرمی قرمز و قشنگی دستش است. شروع میکند به در آوردن دستکشهایش.
-چقدر نون! آدم دوست داره از همهاش برداره.
در باز شده مرد چهارشانهای داخل میآید. کنار زن، رو به نانها میایستد و دستهای استخوانیش را روی پیشخوان میگذارد. دستکش بافتنی سیاهی از جیبش بیرون زده است. دستش از سرما به سیاهی میزند و چروکهای عمیقی جابجایش افتاده. صورتش هم همانطور است. او هم لبخند به لبش است و دندانهایش سفیدند. کاپشن نازکی پوشیده. لبههای کلاه بافتنیاش را تا زده و گوشهای سرخش بیرونند. آرام سلام میکند. صدایش مهربان است و صمیمی. ناخودآگاه سر میچرخانیم و نگاهش میکنیم. مرد، اول به من و بعد به زن نگاه میکند و خیره میماند. ناگهان انگار که یادش افتاده نگاهش طولانی شده برمیگردد و روبرو را نگاه میکند.
--
مظلوم. نگاه کنید که چه مظلوم است! نمیگویم کدامشان. هر کدامشان میتواند باشد. ناخودآگاه لبخند از لبش پر میکشد. آرام دستش را جمع میکند و هر دستش را زیر آرنج دست دیگر قایم میکند. به کلاهش دست میکشد تا زیاد عقب نباشد. این قشر مظلوم است. از هر چه شبیهش نباشد میترسد. از مخفیگاهش خارج نمیشود مگر آنکه مجبور شود. همین که از خانهاش، از لانهاش، خارج میشود دلهره میگیرد. برای همین هم سعی میکند بیرون از خانه همراه جمع باشد. به خانه که برمیگردد میشود همان انسان معصومی که بود. شاد است. میگوید، شوخی میکند، جدل میکند. اما حالا نگاهش کن که چه مظلوم شده! اضطرابش را ببین! در لاک دفاعیش فرو رفته و هر لحظه حریف را میپاید. منتظر است کارش زودتر تمام شود و در برود.
--
زن دستکشش را دوباره میپوشد. دندانهایش دیگر معلوم نیست. به صورتش گرما نشسته و از آن گلگونی و شادابی خبری نیست. لبخند میزند. هنوز هم لبخند قشنگی دارد. اما آن سرزندگی چند دقیقه پیش را ندارد. پول نانها را میدهد. بلند خداحافظی میکند. لبخندی میزنم و برمیگردم سمت مرد. مرد دوباره سلام میکند و چیزی را که میخواهد نشان میدهد. او هم لبخندش تبدیل شده به خجالت. پولش را زودتر آماده کرده. لبخندی از سر خجالت میزند و دو بار تشکر میکند و میرود. من دوباره میروم سراغ نانها که مرتبشان کنم. یادم میآید نان جدید آمده. نانهای قدیمی را کنار میزنم و جدیدترها را میچینم پشتشان. برمیگردم پشت پیشخوان. یکهو یادم میآید بقیهی پول زن را ندادهام. ناخودآگاه بیرون را نگاه میکنم. آرام میگویم:
-یادم باشه دفعه بعد بقیه پولشو بدم.
مینشینم و جدول نیمهکاره را دوباره دست میگیرم. شاگرد مغازهام از پستو بیرون میآید و از کنار شانهام جدول را نگاه میکند.
نوشته میثم پویانفر
کاغذ دیواری...
ما را در سایت کاغذ دیواری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 136 تاريخ: دوشنبه 20 اسفند 1397 ساعت: 3:18