آواره

خرید بک لینک

این طور مردن فایده ندارد. من نشستهام به امید نجاتدهندهام. نشستهام منتظرش تا با غذایی در دست و لبخندی بر چهره چند وقتی پیدایش نشود و آنوقت بگویم، تمام شد، این هم آخر کار؛ حالا دیگر هیچ بهانهای برای زنده ماندن ندارم. اما تا وقتی میآید، با آن لبخند بر صورتش و با صدای نرمش که حالم را میپرسد و بعد غذا را میگذارد کف دستم، نمیتوانم. صبر میکنم تا بیاید. هر هفته را تا هفتهی بعد جان میکنم تا به آنشب برسم؛ دوِ بعد از نصف شب باشد یا سه. از راه برسد و انگار نه انگار که دیروقت است بیاید سراغ تکتکمان و بهمان غذا بدهد. او و دیگرانی که با او میآیند. او میآید و من را زجر میدهد.
غذایش خوشمزه است. غذایشان خوشمزه است. دست مریزاد! بعد که میرود، نگاه میکنم به نوک شاخهای، لبهی پشتبامی، تل خاکی، چیزی و غذا را میخورم. خوشمزه است. میچسبد. با اشتها میخورم. آنوقت شروع میشود. ساعتها و دقیقهها و آخرِ سر ثانیههایی که منتظر هستم. میگوید بیا! با ما بیا و ترک کن! آنجا همهچیز آماده است که خودت را بسازی. از نو بسازی. اما آخر من نیامدهام که برگردم. آمدهام که همینجا تمام شوم. لعنت بر من که نتوانستهام تمام کنم خودم را. تقصیر اوست و رفقایش. فقط من نبودم، خیلیها را خراب کردند. من تمام شدهام البته، خیلی وقت پیش تمام شدهام. حالا هم اینها خواب و خیال است. این هم میشود مثل همانهای دیگر. بروند! بقیه بروند با اینها و پاک و مطهر شوند. خدایشان منتظر است. من تازه دلخوشیام را پیدا کردهام. ما را نگاهی بس است. دلخوشیم، به آن. وسوسهی بیشتر از آن میشود نیستیِ پیش از این. میدانم که این هم میگذرد. ولی تا آن موقع راضیام. این دلخوشی را از من نگیرید.
درست که این طور مردن فایده ندارد، اما من نشستهام به امید نجاتدهندهام. نجاتدهندهی خیالیام. نشستهام منتظرش تا با غذایی در دست و لبخندی بر چهره چند وقتی پیدایش نشود و آنوقت بگویم، تمام شد، این هم آخر کار.

کاغذ دیواری...

ما را در سایت کاغذ دیواری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 128 تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:47

صفحه بندی