ماجرای عجیب آقا و خانم وثوق

خرید بک لینک

زن و شوهر حواسشان به جلو بود. شب بود و ماشین با سرعت کم توی جادهی باریک و پیچدرپیچی بین درختها حرکت میکرد. تازه بحثی دربارهی دوست زن را تمام کرده بودند. دوست دوران مدرسه که تا این اواخر هم گاهگاهی به هم زنگ میزدند. دختر دوستِ زن ایالاس گرفته بود و چیزی جز پوست و استخوان نمانده بود ازش که مادره سکته کرده و مرده. به جز این دختر یک پسر داشت که خیلی وقت پیش زن گرفته بود و اصفهان زندگی میکرد. حالا که مادرش مرده آمده بود تا مراسم ختمش را بگیرد و فکری به حال خواهرش کند. قاعدتا مجبور است که خواهرش را پیش خودش ببرد. پسر تا به حال به اصرار مادرش دور زندگی میکرده و به فکر کار و زندگیش بوده. توی ذوبآهن کار میکرده و با مادرزنش توی یک خانه زندگی میکردند. مادرزنش آلزایمر دارد. تنها برادرزنش توی یک آتشسوزی تو پالایشگاه تهران سوخته و مرده. به اینجای صحبت که رسیدند هر دو ساکت شدند. آقای وثوق و بانو به جلو خیره شدند و به جمع بلایایی که سر پسرک بیچاره آمده فکر کردند. به شهرام بیچاره که مادرش مرده، خواهر شادابش آنطور توی رختخواب افتاده و آن هم از برادرزن و مادرزنش. همانطور در سکوت به جلو خیره شده بودند و به این وضعیت بغرنج فکر میکردند و این از آن معدود مواقعی بود که به یاد تنهایی خودشان افتادند. تنهاییشان در گذر سالها به چیزی تکراری تبدیل شده بود و در نتیجه دیگر به آن فکر نمیکردند. تنهایی چیزی بود در مایههای بقیهی اشیای خانه، مثل آشپزخانهشان، مبلمانشان، باغچهشان و یا حتی لباس تنشان. روزمره شده بود. فراموشش کرده بودند. گاهی اما با یک اتفاق خودش را نشان میداد. سیاهی مهیب خودش را از سایه بیرون میکشید و لبخند کریهش را به رخ میکشید. حالا هم به فکر فرو رفتند و هر کدام جداگانه زندگیشان را مرور کردند. از زمانی که با هم ازدواج کردند عاشقانه کوشیدند خوشبخت باشند و خوشبخت بودند. حتی وقتی که فهمیدند بچهدار نمیشود گفتند که مهم این است همدیگر را دوست دارند. با اینحال دکتر رفتند و مدتی کوشیدند تا با درمان، بچهدار شوند. نشدند. نشد که بچهدار شوند. اما حاضر نبودند خوشبختی زندگی با همدیگر را خراب کنند و دیگر به آن فکر نکردند. تا مدتها خیلی چیزها لبخند آنها را خشک میکرد و به یادشان میانداخت چیزی کم دارند. تا اینکه نسلی گذشت و آنها بالاخره عادت کردند. آقای وثوق و بانو که خالهی من باشد به جلو خیره بودند که دیدند سفیدیای روی جاده، چیزی مثل سبدی که بچهها را تویش میگذارند، درست شبیه همهی سبدهای فیلمها و داستانها کنار جاده است. آقای وثوق، شوهرخالهام، ناخودآگاه سرعتش را کم کرد، خاله به جلو خم شد تا بهتر ببیند و رد شدند. خاله داد زد، وایستا. شوهرخاله ایستاد. برق چشم شغالی توی آینه افتاد. شوهرخاله سریع دنده عقب گرفت. کنار سبد که رسیدند خاله در را باز کرد و با چابکیای که اصلا از خودش سراغ نداشت رفت و بچه را برداشت. شوهرخاله شیشهها را کشید بالا و راه افتاد. صدای بچه توی ماشین پیچید.

کاغذ دیواری...

ما را در سایت کاغذ دیواری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 117 تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 20:04

صفحه بندی