سمیه خانه را جارو زده بود. رختهای خشکشده را تا کرده و در کیسهاش کنار اتاق گذاشته بود. حنای مادرشوهر را آماده کرده و مدتی نشست اما از مادرشوهر خبری نبود. بلند شد، عکس را برداشت و راه افتاد. عکس قاب شدهی سنگینی بود که با دو دستش نگه داشته بود. از در اتاق بیرون نرفته خواهرشوهرش در را باز کرد و آمد توی اتاق. بیرون میروی؟ گفت بله حلیمهجان. و لبخند شیرینی زد. حلیمه از لبخند او لبش به خنده باز شد، پرسید برادرم چطور است؟
سمیه عکس را به خودش چسباند. گفت خوب است و سر حال. دیشب به خوابم آمد. گفت سیمه جان یادی از ما نمیکنی. گفتمش که من بی یاد تو شبم به روز نمیرسد و روزم تمام نمیشود. خندید. حالا هم میخواهم بروم عکاسباشی عکس بندازد از هردومان. خیلی وقت است با هم عکس نینداختیم. و رفت و صورت حلیمه را بوسید. حلیمه هم بوسیدش و بغلش کرد. چشمانم روشنه که پاییز نشده میآید دنبالت. گفته بودم که عادت داشته کفش بابا را بردارد و تا گلوگاه برود؟ هر وقت چشم بابا را دور میدید کفشهای نوی بابا را برمیداشت و تاااا گلوگاه میرفت. بابا هم کتکش میزد. و کنار رفت تا
سمیه رد شود.
سمیه چشمانش برق زد. گفت نگفته بودی. باید برایم تعریف کنی. چطور یادت رفته چیز به این مهمی را تعریف کنی. فکر میکردم دیگه چیزی نمانده که ازش نگفته باشی. حلیمه خندید. خندهی پر صمیمیتی که هروقت کسی با بهترین دوستش باشد میکند. گفت آن را هم تعریف میکنم. کاش زودتر از نزدیک ببینیش. چنان میخنده که انگار قند توی دل آدم آب می شوه. تعریفش میکنم
سمیه جان. حالا برو زودتر تا عکاسباشی نرفته. سمیه راه نمیافتاد. این پا و آن پا میکرد. گفت کاش تعریف میکردی الآن. دلم نمیآیه برم. زودی میرم و بر میگردم. تو ای ۸ ساله دلم فقط به تعریفای تو گرمه. تا حالا که فقط صداشو شنیدم. ولی تو چنان ازش میگی که انگار جلوی چشممه. تو تا ۸ سالگی انقدر خاطره داری ازش که تا ۸۰ سال هم میتوانی تعریف کنی. به در نگاه کرد. رو کرد به حلیمه. گفت زود بر میگردم که برام تعریف کنی. از در بیرون رفت. توی حیاط زنی داشت نقاب و روبنده را از سرش برمیداشت. سمیه گفت سلام مادرجان. مادرشوهر، زنی ترکهای بود با قدی بلند. جواب داد سلام سمیه جان. مصطفی بیرون منتظرت است. میروی پیش عکاسباشی؟ زودتر برو که برسی بهش. راستی حنا را ساختی. سمیه جواب داد بلی مادرجان تو اتاق است. رویش را پوشاندم. زود برمیگردم. نقاب و روبندهاش را انداخت و از در حیاط بیرون رفت. مرد جوانی کنار در نشسته بود و دستارش را بسته به دور پاهایش خودش را تاب میداد. بلند شد و راه افتاد. سمیه پشت سرش راه افتاد. دو کوچه که نگذشته بودند که سمیه گفت من میروم پیش درزی، زود میآیم. و پیچید توی کوچهی بنبستی و از در انتهای کوچه تو رفت. مرد ۴۰سالهای توی خانه با چرخ بارفروشیش ور میرفت. سمیه را که دید بلند شد. گفت بهبه خوشآمدی. حالش چطور است؟ سمیه حدس زد که او اسم صاحب عکس را یادش رفته. از رفتن ایستاد و چرخید رو به دیوار و آهسته گفت ای خوب است الحمدلله. زنی لاغراندام و به نسبه ریزنقش از در اتاق بیرون آمد و تشر زد به مرد که به کارش برسد. بعد به سمیه اشاره کرد که دنبالش برود. رفتند توی اتاق و زن لباس آبی و گلدوزیشدهای بیرون کشید بازش کرد و گذاشت جلوی سمیه. سمیه نقابش را برداشت و دست کشید روی لباس. گفت دستت درد نکند. خیلی خوشگل شده. بعد دست کرد و مقداری پول درآورد و گذاشت روی زمین. گفت دست شما درد نکند. این هم قسط آخر. پیرزن لبش به خنده باز شد. گفت چشمانت روشن دخترجان بالاخره شویت دارد میآید. سمیه لپش گل انداخت.
شبهنگام در کوچه را زدند. دو مرد بودند حکومتی. باباشوهر در را باز کرده بود. داخل آمد و عکس شوهر سمیه را خواست، بردش بیرون تا به مردان نشان دهد. سمیه و حلیمه و مادر نشسته به در خیره ماندند. بابا تو آمد. چنان پریشان بود که حلیمه بلند شد و برایش آب آورد. بابا دستش میلرزید. صورتش برافروخته بود. مادر حلیمه را فرستاد که مصطفی را بیدار کند و بیاورد. مصطفی که آمد بابا گفت زنگ بزند به محسن. بگو باید بروی اسپانیا. مادر پرسید چه شده. چرا باید برود آنجا. بابا گفت نپرس. سمیه برای اولین بار صدایش را بالا برد. چه شده؟ چه شده که نمیخواهید من بفهمم. سر محسنجان چه آمده. آنها چه گفتند؟ بابا بیرون رفت. سمیه باهاش بیرون رفت. بابا گفت کاش آب میشدم و این حرف را به تو نمیزدم، کاش دروغ باشد، حتما دروغ است، کاش میمردم و این خبر را نمیشنیدم. گریهاش گرفت. آخر بعد این همه سال این چه خبری بود که شنیدم؟ سمیه صورتش را چنگ زد. بگو پدرجان آخر چه شده، من پس افتادم. بابا نشست و خاک بر سرش ریخت. میگن مرده. میگن خیلی وقت پیش مرده. میگن اصلا به اسپانیا نرسیده. این همه سال یکی دیگه بوده که خودش را جای او جا زده. سمیه عقب عقب رفت. یاد عکس افتاد. عکس هشت سالگی شویش. یاد دلبریهایی که برای شویش میکرد از تلفن. یاد صدایی افتاد که قرار بوده صدای شویش باشد. یاد هشت سال ازدواجش افتاد. یاد بیقراری شبهایش افتاد که با یاد شویش میکرده. صورتش سرخ شد و چادرش را روی صورتش کشید و هقهق کرد. مادر به در تکیه داده بود و زل زده بود به تاریکی حیاط. حلیمه خودش را کشید توی سیاهی پستو. مصطفی اما همانجا ایستاده بود، درست بیرون در اتاق و با چشمهای وقزده سمیه را نگاه میکرد.
کاغذ دیواری...
ما را در سایت کاغذ دیواری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 136 تاريخ: دوشنبه 20 اسفند 1397 ساعت: 3:18