توي اتوبان آزادگان هستم كه همهچيز ناگهان صحنهي آهستهي يك فيلم ميشود. نور خورشيد كم ميشود. يك ابر كمپشت جلويش را گرفته. نور ملايمي كه از پشت سرم ميتابد جو رمانتيكي به حركت ماشينها ميدهد. عينك آفتابيام را بر نميدارم. نميگذارم اين صحنهی زیبا با این حركت اشتباه من آشفته شود. توي رويا فرو ميروم. مثل آنكه توي يك ماشين ِ مثلا موستانگ مدل 1960 نشستهام. فرمان بزرگي دارد. من از ماشين و مخصوصا مدلهاي قديمياش هيچ سر در نميآورم. اينها ساخته و پرداختهي ذهنم است. اما در نظرم همهچیز خيلي واقعي است. فرمان بزرگ و براق ماشين را گرفتهام و روي صندلياي نشستهام كه چرمی براق با دوختی ظریف و یکدست دارد. سيگاري توي دستم است. در اين سالها سيگار هنوز جايگاه بالايي دارد. همين ديروز توي فيلم هنرپيشهي اصلي، سيگار بر لب جولان ميداد. قبل از فيلم هم تبلیغی از سيگار بود. يك آقاي خوشتيپي بعد از آنكه از تلههاي يك معبد قديمي فرار ميكند از جيبش سيگاري بيرون ميكشد و آتش ميزند. خانمی سكسي هم به او ملحق ميشود. پس از سيگار با لذت كام ميگيرم و ميگذارم دودش همراه با باد بپيچد و برقصد. عطر زنانهاي هم توي ماشين پيچيده. ذهنم انگار كه نميخواهد اين تصویر خلوت و دلنشين مردانه خراب شود، فقط عطر زنانه را برايم آورده. شايد به نظر برسد كه يك زن موخرمايي با پيراهني كه كمرش كش ميخورد، پاهاي زيباي سفيدش از زانو به پايين مشخص است و دستهاي خوشتراشش از شانه و كمی از بالاي سينه و گردن كشيدهاش، به ماشين جلوهاي دوچندان ميبخشید. او حتي عينك دودي بزرگي روی چشمش است و سيگار نازك و درازي هم توی دستش. فكرش را که ميكنم اين شبیه نقاشيای است که جايي ديدهام. شايد روي جلد گتسبي بزرگ بوده. به هر حال ذهنم به شدت مخالفت ميكند. عطر تند زنانهاي كه بوی گرم و شیرینی دارد كافياست. دستم روی فرمان است. شيشه جلو خيلي خم است. اگر كمی بيشتر خم ميشد يك نيمدايره كامل را ميساخت. داشبورد از چوبی سرخرنگ است. ضبط كاستخور هم دارد. آهنگ جازي هم از آن پخش ميشود. از آن آهنگهاي جازي كه يك سياهپوست ميخواند. او روي چهارپايه گرد بلندي نشسته و با حرارت به صدايش تحرير ميدهد. چاق است و كنارش روي چهاپايهي كوتاهتري يك نفر ديگر دارد از اين گيتارهای بزرگ مينوازد. به گمانم اسمش چلّو است. يكي ديگر هم با فاصله از آنها سازهاي كوبهاي ميزند. يكي دیگر هم ايستاده، با موهاي به شدت وز و پرپشتش شيپور ميزند. يا ترومپت، نميدانم. نميگذارم ندانستن اسم اينچيزها عيشم را خراب كند. آنها مرتب تكهاي از آهنگ را با هم تكرار ميكنند. خيلي آمريكاييست و روياگونه اما دست خودم نيست، در اين صبح دلانگيز كه خورشيد لحظاتي را رفته پشت تكهاي ابر كمپشت و اندكنورش از پشت ميتابد بر جاده و ماشينها و درختها فقط اينصحنه به ذهنم ميرسد. شايد اگر بخواهم يك نسخهي وطني بسازم ذهنم برود توي قايقي محلي. قايقي نازك و دراز که محلیها نو صدایش میکنند. من دراز كشيدهام كف قايق. تب دارم. پدرم عقب قايق نشسته و با ني درازي (نال) آنرا هل ميدهد. باران بند آمده است. برگهاي درختهايي كه داريم از زيرشان رد ميشويم آبچكانند. نور كمرمق خورشيد از لابلاي شاخهها پيدا و ناپيدا ميشود. بدنم مثل پر سبك است. پدرم حرف نميزند. با دقت به مسيرش نگاه ميكند تا جايي گير نكنيم. مسير آبي باريكي است. عمويم جلوي قايق نشسته و با داس بزرگش شاخههاي متجاوز را هرس ميكند. به زمان حال برمیگردم. تصادف کردهام. من را روي زمين خواباندهاند. صبح زنم گفت نرو، حالت خوش نيست. مرخصي بگير. گفتم نميتوانم. اين هفته سه روز دير رفتهام سر كار. گفت فداي سرت. هنوز اثر گُل نرفته از سرت. گفتم مهم نيست. حواسم را جمع ميكنم. حواسم را جمع كردم تا خوب برانم. در مسیر به ماشينهاي ديگر غر میزدم. قيقاچ میراندم. به ماشيني كه ناحق ازم راه گرفت فحش دادم و انگشت وسط نشان دادم که بعد پشيمان شدم. اما همینکه به منظرهي رويايي اتوبان آزادگان رسيدم، با آن خورشيد كمسويش، ديگر حواسم جمع نبود. حالا هم حواسم جمع نیست. به نظرم با اين وضع فلاكتبار زندگي، اين بهترين حالت مردن است. من اينجا دراز كشيدهام و دوباره برميگردم به آن ماشين موستانگ 1960. ماشيني سقفدار كه چراغهايش گرد است. بدنهاش دورنگ است. سبز زيتوني و بژ. رنگهایش با زه براق اريبي از هم جدا شده است. گوشههاي بدنه تيز نيست، گردي يكنواختي دارد و كمانيشكل است. موتور پرقدرتي دارد و فنرهاي خيلي نرم. انگار داري روي هوا راه ميروي. دنده، كنار فرمان است. اينجا جادهی کمترافیکی است در غرب آمريكا. از وقتي اتوبان ديگري ساختهاند كه مسير را كوتاهتر كرده، اين جاده پرت افتاده است. اين جاده كوه را دور ميزند و منظرهي شگفتانگيزي دارد. بلندم ميكنند و توي آمبولانس ميگذارند. هرچه ازم ميپرسند جواب نميدهم. رويم را ميپوشانند. پدرم لحظهاي از راندن قايق دست برميدارد و خم ميشود و پتویی که تا زیر گردنم کشیده شده را میکشد روي صورتم. چون قطرههاي آبي كه از روي شاخهها ميچكند صورتم را خيس كرده. پدرم جوان است. صورت سرخی دارد با سبيل نازك سياه. كلاه نيمکرهی سادهاي روي سرش است. اخم كرده. اما من دارم لبخند ميزنم. اين بهترين حالت مردن است. کاغذ دیواری...
ما را در سایت کاغذ دیواری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 158 تاريخ: دوشنبه 20 اسفند 1397 ساعت: 3:18