مرد افغان

خرید بک لینک
مرد افغان آمد داخل واگن و روبروی در، پشت به در مقابل نشست روی زمین. لباسش گرچه نو نبود اما تمیز و مرتب بود. کیف دستی چرمیاش را گذاشت روی کف واگن، چسباند به خودش و دستش را گذاشت رویش. سرش را به عقب تکیه داد و چشمهایش را بست. مترو چندان شلوغ نبود، اما عدهای ایستاده بودند و صندلی خالی نداشت. نرگس بازویم را که تا آنموقع از روی محبت بغل کرده بود محکمتر چسبید. نگاهش خیره به مرد افغان بود. روی انگشتهایش را لمس کردم. نگاهم کرد. لبخند زدم. با تردید نگاه دیگری به مرد کرد و دوباره برگشت رو به من، ولی مشخص بود که حواسش پی آن مرد است. پسر ۷-۸سالهای آدامس میفروخت. مرد افغان چشمانش را نیمهباز کرد و به او نگاه کرد. پسرک معلوم بود تازه کارش را شروع کرده. آنقدر به همه اصرار میکرد که خیلیها برای آنکه شرش را کم کنند از او آدامس میخریدند، اما همچنان بیشتر آدامسهایش مانده بود و پسرک با هر فروش امیدوارتر میشد و گیرش را روی هدفهایش شدیدتر میکرد. هنوز به من نرسیده بود که مرد افغان صدایش کرد. فشار دست نرگس دور بازویم شدیدتر شد. چند نفر که حواسشان پی کار خودشان بود چشم چرخاندند تا ببینندش. پسربچه تا آنموقع سمت او نرفته بود و تصمیم نداشت به او چیزی بفروشد. مرد که صدایش کرد ساکت شد و نگاهش کرد. مرد دست کرد توی جیب شلوارش. پسر گفت بله، اما جلو نرفت. مرد پرسید آدامسهات چند است؟ پسر گفت ۲۰۰تومن. افغان گفت همهاش چند؟ پسر آدامسهایش را نگاه کرد. گفت دههزار تومن. فکر کردم قطعا اگر پر بود اینقدر قیمت داشت. نه حالا. اما مرد یک دههزار تومنی درآورد و گرفت سمتش. آدامسها را هم گرفت و چپاند توی کیفش و دوباره سرش را تکیه داد و خوابید. فشار دست نرگس عاشقانه شد و با لبخند مرد را نگاه کرد. ایستگاه بعد مرد ناگهان بلند شد تا بیرون برود. مرد دیگری که کاپشن گشاد و رنگورو رفتهای پوشیده بود و داشت میآمد تو گفت آقا کیفت! مرد دیگری که زودتر داخل شده بود و پالتو سیاهی پوشیده بود دوید و دستش را گرفت و کشاندش داخل. گفت داداش کجا؟ کیفتو چرا ول کردی؟ مرد افغان گیج نگاهش کرد. گفت من کیف ندارم. دو نفر از جایشان بلند شدند و نزدیکشان آمدند. من هم بلند شدم. یادم آمد دیروز بمبی کنار دانشگاه تهران منفجر شده و طالبان مسوولیتش را پذیرفته. مرد پالتویی کیف را نشانش داد. مگه این مال تو نیست؟ بعد یکی از آنهایی را که بلند شده بود فرستاد پی پلیس. افغان انگار که یکهو یادش آمده باشد گفت کیف! آها آره! و حرکتی کرد تا برود و برش دارد. مرد پالتویی نگهش داشت. کجا؟ صبر کن پلیس بیاد. پلیس آمد. شناختش. وساطت کرد تا خودش کیف را نگاه کند و خیال همه را راحت کند. علیرغم مخالفت عدهای کیف را باز کردند و بمبی داخلش نبود. تا آنموقع غیر از ۷-۸ نفری کسی توی واگن نماند. حتی توی ایستگاه هم کسی نبود. مرد افغان و پلیس رفتند و قطار راه افتاد. یاد نرگس افتادم. به گوشیاش زنگ زدم. جواب نداد. درواقع دیگر هیچوقت ندیدمش.

کاغذ دیواری...

ما را در سایت کاغذ دیواری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 124 تاريخ: دوشنبه 20 اسفند 1397 ساعت: 3:18

صفحه بندی