هرگز ندیدنت

خرید بک لینک

کی باور میکند ندیده عاشقش شدم؟ البته بعدا دیدمش. خط لب همان خط لب بود. خط عشق همان بود و چشمان خمارش همان. بیتکلفیش هم همان. آنقدر نگاهش کردم که حوصلهاش سر رفت. بلند شد و رفت. پرسیدم کجا؟ گفت زنگ میزنم. نمیدانست که بعد از رفتنش هنوز همانجاست. نشسته بیتکلف روی صندلی حصیری بیرون کافه، موهای مجعدش رها شده روی شانه و چشمانش خیره به مکانی نامعلوم. دوباره که دیدمش گفت آدم حوصلهسربری هستی. گفتم میدانم. گفت کاری بکن حوصلهام سر نرود. پرسیدم چهکار کنم که خوشت بیاید؟ گفت خاطرات بامزهات را تعریف کن امروز. دفعهی بعد که آمدی یک جنگولکبازیای یاد بگیر برایم انجام بده. کل زندگیم را تعریف کردم برایش. مدام خمیازه کشید. دفعه بعد برایش شامورتی کردم. دفعه بعدش رقصیدم. بعد نقاشی کشیدم. از نقاشی خوشش آمد. از آن به بعد کار ما این بود که آنجا مینشست، همانطور بیقید و من میکشیدمش. میکشیدمش و مست میشدم. یک بار پرسید خسته نشدی از دیدنم. خودم دیگر توی آینه نگاه نمیکنم، بس که تکراری شدهام. گفتم اما من از دیدنت سیر نمیشوم. هر تار مویت را میتوانم تا ابدیت نگاه کنم و هر بار که نگاه میکنم دری جدید باز میشود. نقاشیش که تمام میشد نگاه میکرد و میگفت قشنگ است. نقاشی را پس میداد و آماده رفتن میشد و هر بار هم میخواستم همراهش بروم میگفت میخواهم تنها باشم. اما آندفعه که نقاشی را پس داد گفت میخواهی قدم بزنیم؟ گفتم حتما. گفت پس مثل شوهرم کنارم راه برو. نمیخواهم بد نگاه کنند. گفتم به چشم. گفت خسته نشدی از من؟ گفتم که هر بار اینرا میپرسی. من هم هربار جواب میدهم اگر دههزار سال هم نگاهت کنم خسته نمیشوم. گفت که اما من خسته شدم از تو. گفتم اما باز هم میآیی تا ببینمت. گفت وصف عاشقها را فقط توی کتابها خوانده بودم. میخواستم ببینم کی خسته میشوی از من. چند بار دیدمت؟ گفتم یکسال هرروز. گفت تو این یکسال حتی یکبار هم آرایش نکردم، گاهی دوهفته حمام نکردم، نگاهت نکردم. میدانستی که تقریبا اصلا نگاهت نمیکنم. گفتم میدانستم. اما من دیدنی نیستم. این تویی که باید نگاهت کرد. غرقت شد. گفت حوصلهام ازت سر میرود. برای همین هم نگاهت نمیکنم. گفتم اما هرروز میآیی تا کنار این آدم تکراری باشی. گفت آدم دوست دارد کسی عاشقش باشد. حقت بود هربار فحشت میدادم و خارت میکردم. عاشقها دوست دارند خار بشوند. چیزی نگفتم. گفت دوست نداری؟ گفتم هرحرفی از دهانت برایم آیهی مقدس است. میخواهد تعریف باشد، یا فحش. اما من عاشق قیافهات نشدم. آن هم بخشی از همهی چیزهای خوبت بود. من ندیده عاشقت شدم. گفت میدانم. من زیبا نیستم. گفتم تو همهچیزت قشنگ است. گفت شورش نکن. گفتم من ندیده عاشقت شدم. درونت را دیدم که گر گرفتم. تو با تمام این جماعت که همهچیزشان کپیهم است فرق داری. گفت کهچه؟ برای خودم جز بیخوابی و بیتفاوتی هیچچیز نداشت. گفتم اما برای من همهچیز داشت. نگاهم کرد. از همان معدود نگاههایش. میشد بخوانی که تکراریترین مرد روی زمین هستی. مدتی را پیاده راه رفتیم. به خیابان اصلی که رسیدیم ایستاد. کاملا رو به من برگشت. گفت این عشقها فقط برای توی کتابها خوب است. دیگر نمیخواهم ببینمت. گفتم نمیتوانم. گفت بتوان. فعلا نمیخواهم ببینمت. و برگشت. فعلا را که شنیدم خیالم کمی راحت شد. پرسیدم تا کی؟ بدون آنکه برگردد دستش را بیقید تکان داد. یعنی معلوم نیست. گفتم طولانی نشود. بی تو همهچیز تکراری است. سر بالایی خیابان را آرام آرام گرفت و رفت. نیمساعتی که گذشت دیگر از او خبری نبود. هوا تاریک شده بود. برگشتم رو به پایین. موتوری آمد توی دلم. لاستیکش رفت بین پاهایم. -چیکار میکنی حاجی؟ مگه کوری؟ موتورش را عقب کشید. خانمی داد زد خودت مواظب باش! زدی پای پیرمرد را داغون کردی. مگه موتور جاش تو پیادهرو است؟ بعضیها ایستادند به تماشا. هوا گرم است. ماشینها توی ترافیک گیر کردهاند. رانندهها بیحوصلهاند. باز برگشتم و بالا را نگاه کردم. کاش دوباره بیاید. پایم درد میکند. قطره اشک روی گونهام را با دست میگیرم. از کنار جمعیت راهم را باز میکنم و رد میشوم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 8:33 توسط میثم |
کاغذ دیواری...

ما را در سایت کاغذ دیواری دنبال می‌کنید

برچسب: هرگز,ندیدنت, نویسنده: بازدید: 135 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 2:42

صفحه بندی