زینب

خرید بک لینک

-بفرمایید آب! کجایی حاجآقا؟ انگار اینجا نیستی. چندساعته دارن اینجا رو میکوبن و عنقریبه قیچیمون کنن اما شما زل زدی به قرآن و پلک نمیزنی.
روحانی جوان که تازه متوجه آقامراد شده بود باعجله قرآنش را بست و نگاهش افتاد به کاسهی مسی ِ تانیمهآبی که آقا مراد گرفته بود طرفش. آب را که خورد بر حسین صلوات فرستاد.
آقامراد ادامه داد: لعنت بر یزید! آقا اینجام شده صحرای کربلا. این از وضع آب، اونم از آتیشبازییی که راه انداختن. همهجوره دارن بهمون میرسن. آدم که تو موقعیت حسین و یاراش گرفتار میشه میفهمه چی میکشیدن.
روحانی ادامه داد: اونا چی میکشیدن. فرداش اهل بیتش چی کشیدن. چی به سر زینب اومد.
آقا مراد که دید روحانی منقلب شده گفت: قربون صبر و شجاعتش که پرچم کربلا رو بالا نگه داشت. حاجآقا معلومه دلت پیش خانوم زینبه اما ما ترکا ابوالفضلو یهجور دیگه دوست داریم.
روحانی گفت: همهی کارا رو واسه خاطر اون کردم. مسلمون شدم. نمازخون شدم. حوزه رفتم. اما چه فایده ...
آقامراد گفت: تا حالا ندیده بودم کسی اینطور به خانوم ارادت داشته باشه. البته راست و حسینی هم قدر تموم مردای شهید کربلا مایه گذاشت. وقتی هم که بردنش شام اونجا رو تکون داد.
روحانی سر تکان داد: بردنش. بردنش. تکون داد. تکونم داد. خاکسترم کرد.
بغض کرده بود و سرش را تکیه داده بود به سنگر.
آقامراد گفت: ولی حاجآقا اینو نمیفهمم، چرا بعد از اینکه اون همه زجرش دادن، همونجا موند و ازدواج کرد. تا آخر عمرش همونجا زندگی کرد.
روحانی بغضش ترکید و هقهق کرد: چطور میموندم تو اون شهر کوفتی و راستراست راه میرفتم، زینب؟ دیگه چطور میتونم زندگی کنم؟ چطور بخوابم؟ چرا دیگه باید نفس بکشم؟ چرا دیگه باید غذا بخورم؟ چرا دیگه باید نماز بخونم؟!
آقامراد چشمهای خیسش را باز کرد. دستش را گذاشت روی دست روحانی و فشرد: قربون دلت برم حاجآقا! قربون دلت برم!

+ نوشته شده در جمعه هشتم بهمن ۱۳۹۵ساعت 16:53 توسط میثم |
کاغذ دیواری...

ما را در سایت کاغذ دیواری دنبال می‌کنید

برچسب: زینب, نویسنده: بازدید: 168 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 23:48

صفحه بندی