نمیدانم چرا کسم امروز باید میخوارید و چرا هر بار هم اولین جایی که به ذهنم میرسد فروشگاه این دیوث است. مامورها هم چه وقتی را پیدا کردهاند تا پاساژ را بگردند! مرا کشاند توی این اتاقک در بسته: اینجا پیدایمان نمیکنند.
خودش را چسباند به من و محکم از من لب گرفت. خوشم آمد. خندید.
-میدونی این اتاقکه برای چی بوده؟
بهش فکر نکرده بودم. چرا بهش فکر نکرده بودم؟
-قبلنا این اتاقک تو مغازه کوچیکه بود. یه جوری کار گذاشته بودیم که وقتی دخترا میرفتن توش، پایینش باز میشد و سقوط آزاد میرفتن پایین.
میرود تا سر و گوش آب دهد.
حالا من اینجا گیر افتادهام.
او رفته و نمیدانم این در کوفتی چرا باز نمیشود. صدای مامورها همین دور و برهاست. دستم را بالا میبرم تا بکوبمش به دیواره. بایست صدایشان کنم. اما صدایم در نمیآید. سرم را میگذارم روی دیواره اتاق. اشکهایم سر میخورند از گونههایم و بیصدا روی زمین میافتند.
کاغذ دیواری...ما را در سایت کاغذ دیواری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 229