
زن و شوهر حواسشان به جلو بود. شب بود و ماشین با سرعت کم توی جادهی باریک و پیچدرپیچی بین درختها حرکت میکرد. تازه بحثی دربارهی دوست زن را تمام کرده بودند. دوست دوران مدرسه که تا این اواخر هم گاهگاه...
ادامه مطلب
گفت سلام برسان. گفتم باشه. امید برادرم بودxa0که باید سلام مهدی را بهش میرسانم و مادرم و رضا دوست مشترکمان. گفتم تو هم سلام من را به فامیلت برسان. پارسال خیلی بهشان زحمت دادم. خندید. سه تا داداشش به اضافهی بابا و مامان و خواهرهاش - جای خواهری - علیرضا و مهدی و سعید و شهاب چند تای دیگر دوست مشترکمان و خاله صغرا و دایی محمد که خیلی محبت کردند و فرهاد و فرامرز و هفت هشت تا پسرخاله و پسردایی و پسرعمه دیگر و دو تا مادربزرگش و ... حساب که کردم دیدم خیلی ِ دیگر هم هستند. خندیدم، دستی تکان دادم و راه افت...
ادامه مطلب