
که میشود نهنگ بزگی که در اقیانوسها سرگردان است و شاد است و با آن چشمهای بزرگش رهگذران را نگاه میکند و فرزندش را شیر میدهد و میرود و آب میافشاند و آواز میخواند و دلش برای خانه تنگ میشود و دلش بزای رفتن تنگ میشود و حالش ذز آدمهای توی خانه به هم میخورد و دلش میخواهدشان و میرود و آرزو میکند قبل از مردن چندباری هم برگردد و حالش بد شود و دوباره راه بیفتد و برود و برود تا دوباره دلش تنگ شود.و کرگدنی بشود تکشاخ یا دوشاخ و بدود و بخورد کند و مهم نباشد دشمن و مفهوم نباشد تهدید و بشود مثل بقیهی کرگدنها و ب...
ادامه مطلب
برانژه در داستان کرگدن نماد کسی است که به حرکت گروهی رو به زوال و اژدهاوار نمیپیوندد و میخواهد انسان بماند. زیرا جربزهی اینکار را ندارد. او نه تنها نمیخواهد، که نمیتواند به جرگهی کسانی بگراید ک...
ادامه مطلب