
نویسنده: میثم پویانفرمرداد ۱۴۰۰توی اتوبوس نشسته بودم و داشتم از چابهار برمیگشتم سمت تهران و تا چشمم افتاد به پاسگاه بینراهیای که سر شهر مگار بود، گفتم چرا که نه، بگذار یکبار اینشهر کوچک را ببینم.مگار در فاصلهی یکساعتی چابهار بود. سال قبلش توی یکی از سفرها دوستی پیدا کرده بودم و او نشانی خانهاش را توی مگار داد و قول گرفت که حتما سری به آنجا بزنم.هوا تاریک شده بود. زمستان بود و هوای مگار بهاری. چراغهای خیابان روشن شده بود و حشرات شروع کردهبودند به پرسه زدن دور روشناییها. مگار چهارتا خیابان بیشتر ن...
ادامه مطلب