
گفت سلام برسان. گفتم باشه. امید برادرم بودxa0که باید سلام مهدی را بهش میرسانم و مادرم و رضا دوست مشترکمان. گفتم تو هم سلام من را به فامیلت برسان. پارسال خیلی بهشان زحمت دادم. خندید. سه تا داداشش به اضافهی بابا و مامان و خواهرهاش - جای خواهری - علیرضا و مهدی و سعید و شهاب چند تای دیگر دوست مشترکمان و خاله صغرا و دایی محمد که خیلی محبت کردند و فرهاد و فرامرز و هفت هشت تا پسرخاله و پسردایی و پسرعمه دیگر و دو تا مادربزرگش و ... حساب که کردم دیدم خیلی ِ دیگر هم هستند. خندیدم، دستی تکان دادم و راه افت...
ادامه مطلب